صفحه در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
|
![]() |
![]() |
|
| خاموشی ابدی فضاهای لایتناهی، مرا به هراس می اندازد |
|
در چند جمله كوتاه ميتوان گفت، سياهچاله ناحيه اي از فضاست كه مقدار بسيار زيادي جرم در آن تمركز يافته و هيچ شيئي نمي تواند از ميدان جاذبه آن خارج شود.از آنجا كه بهترين تيوري جاذبه در حال حاضر تيوري نسبيت عام انيشتن است،در مورد سياهچاله و جزيياتش بايد طبق اين تيوري تحقيق و نتيجه گيري كنيم. ابتدا از مفهوم جاذبه و شرايط ساده تر آغاز مي كنيم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/09/30ساعت 12:37 توسط سپهـــر |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/09/29ساعت 10:52 توسط سپهـــر |
|
|
Some of the most beautifully drawn diagrams of the quantum orbits of electrons in the Bohr-Sommerfeld theory of various atoms. In the more modern view, the positions of electrons would be shown as a fuzzy cloud
According to the so-called old quantum theory, first enunciated by Bohr in 1913 and elaborated by Sommerfeld three years later, atoms consist of a tiny positive nucleus surrounded by negative electrons which orbit the nucleus like planets around a sun. Nearly all the mass of the atom is concentrated in the nucleus. The number of electrons is given by the "atomic number" of the element. The electrons are held in their orbits around the nucleus by electrical attraction, similar to the gravitational attraction that holds the planets in their orbits around the sun in our solar system. But unlike our solar system, the energies of the electrons can occur only in certain fixed amounts, which correspond to certain fixed orbits. These characteristic quantities, or "quanta," of energy made this a "quantum theory" of the atom. Einstein had showed that light too could have energy only in fixed units or quanta of energy. Einstein called these "light quanta." Today they are called photons. A n electron in an atom could jump up from one fixed orbit to an orbit of higher energy, but only if it absorbed energy precisely equal to the difference of energy between the orbits. Likewise, an electron could jump down to an open lower-energy orbit by giving off energy precisely equal to the energy drop. These two events are the origins of the so-called absorption and emission spectra of the elements--their characteristic colors.T he quantum behavior of electrons in atoms contradicted not only the "classical" mechanics of Sir Isaac Newton, but also the classical electromagnetic theory, which was developed in the nineteenth century and was spectacularly successful for describing light and radio waves. Even worse, while an electron orbited in a quantum energy state, it did not radiate away its energy as the electromagnetic theory required. Instead, as Bohr postulated but could not explain, each quantum orbit could be considered a "stationary state," with energy losses or gains occurring only when the electrons jumped between the stationary states.I n 1916, Sommerfeld enhanced the Bohr theory of the atom by introducing non-circular orbits, by allowing quantized orientations of the orbits in space, and by taking into account the relativistic variation in the mass of the electron as it orbited the nucleus at high speed.T he Bohr-Sommerfeld quantum theory of the atom proved remarkably successful for the simplest case, a hydrogen atom (one electron orbiting a nucleus). Difficulties began to arise, however, for more complicated atoms in the early 1920s. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/09/27ساعت 13:56 توسط سپهـــر |
|
|
Neutron stars are very dense and spin very fast and are typically only 10-15 km in radius. Because neutron stars form from burnt-out stars, they do not glow. The collapse of the star causes the matter to be converted into mostly neutrons, hence the name neutron star.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/09/25ساعت 8:27 توسط سپهـــر |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/09/21ساعت 9:34 توسط سپهـــر |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/09/19ساعت 13:46 توسط سپهـــر |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/09/17ساعت 21:25 توسط سپهـــر |
|
|
همواره اين سؤال در ذهن بشر مطرح است كه آيا امكان حركت در جهت بعدي فراتر براي انسان ميسر مي باشد؟ و آيا مي توان با حركت در زمان به گذشته يا آينده سفرنمود؟ همانطور كه مي دانيد با ارائه نظريه نسبيت اينشتين، زمان، به عنوان بعدي فراتر شناخته شد. مخروطهاي نوري اينشتين در جهت زمان حركت مي كردند و مي توانستند رويدادهاي گذشته را به زمان حال ربط دهند. در يك مخروط نوري حاصل از يك رويداد، سه منطقه وجود دارد، گذشته، آينده و نقاط خارج از مخروط كه هيچ تأثيري بر رويداد نداشته و نيز تأثيري از آن نميگيرند. براي رفتن به نقاطي از مخروط كه در آينده قرار دارند، ذرات به زمان احتياج دارند. در واقع، آينده، خود همراه با زمان خواهد آمد و نيازي نيست كه ما كار خاصي انجام دهيم. به همين ترتيب گذشته نيز همراه با زمان از ما دورتر خواهد شد و ما نمي توانيم براي اين مسئله نيز كاري انجام دهيم. لبههاي مخروط نوري را شعاع هاي نور منتشر شده از حادثه تشكيل مي دهند. اين بدان معني است كه اگر ما بخواهيم از تأثيرات حادثه فرار كنيم. ( به نقاط خارج از مخروط نوري سفركنيم) بايد با سرعتي بيش از سرعت نور حركت كنيم و مي توان با جرعت گفت كه لا اقل اين يك كار غير ممكن است. * تهیه و گردآوری مقاله : امیر مولایی * |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/09/17ساعت 9:55 توسط سپهـــر |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/09/16ساعت 22:6 توسط سپهـــر |
|
|
رصدخانه فضایی انتگرال آژانس فضایی اروپا به تازگی انفجار پرتو های گاما را از یک سیاه چاله آشکار نمود. درخشندگی حاصل از این انفجار عظیم که مدتی به طول انجامید، اخترشناسان را قادر ساخت تا به بررسی سیاه چاله منشا این انفجار بپردازند.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/09/16ساعت 18:58 توسط سپهـــر |
|
|
اخترشناسان به تازگی از پیشرفت های رصدی و نظری درباره فاجعه بارترین واقعه در عالم ، پس از مهبانگ ، خبر دادند : ادغام سیاهچاله های ابرپر جرم. این برخورد های عظیم باید در مدت کوتاهی 10^23 برابر خورشید انرژی آزاد کنند ، که همه این انرژی به شکل امواج نامرئی گرانشی است ؛ امواجی در انحنای فضا ـ زمان که در نسبیت عام اینشتین هم پیش بینی شده اما هنوز بطور قطع کشف نشده اند. اخترشناسان سالهاست که می دانند ابرسیاهچاله ها ، با جرمی معادل چند میلیون تا چند میلیارد برابر جرم خورشید ، در مرکز کهکشانهای بزرگ مخفی شده اند. این هیولاها به تحول کهکشانها نظم می بخشند. وقتی دو کهکشان با هم ادغام می شوند ، سیاهچاله های ابرپرجرمشان باید در عرض چند صد میلیون سال در مداری به گرد هم قفل شوند. این جفت چرخان به دور هم ، ستاره های نزدیک را پراکنده می کنند. به این فرآیند که آنها را نزدیکتر به هم می کشاند اصطکاک دینامیکی می گویند. اگر این دو به فاصله یک ـ هزارم سال نوری از هم برسند آنچنان با حرکت خود ساختار فضا ـ زمان را در هم می پیچد که با گسیل امواج گرانشی و از دست رفتن انرژی ، مطابق اصل بقای تکانه انرژی ، امواج گرانشی قدرتمندی را ساطع می کنند. مدارهایشان جمع تر می شوند و سرانجام آنقدر به دور هم می گردند تا تبدیل به یک سیاهچاله شوند. اما چنین رخدادی چقدر معمول است ؟ اخترشناسان ، برای یافتن پاسخ این پرسش ، باید سیاهچاله های دوتایی با جدایی کم پیدا کنند. اخترشناسان دانشگاه نیومکزیکو در گزارش اخیر خود خبر کشف احتمالی به هم چسبیده ترین جفت سیاهچاله ها را اعلام کردند. این دو سیاهچاله ، دو منبع رادیویی درخشان در نزدیکی مرکز کهکشان 0402+379 در صورت فلکی برساوش اند. اخترشناسان با استفاده از آرایه با خط مبنای بسیار بلند (VLBA) ـ شبکه ای از 10 تلسکوپ رادیویی که در خطی به طول 8000 کیلومتر از هاوایی تا شرقی ترین جزایر دریایی کاراییب گسترده اند ـ جدایی زاویه ای این زوج را فقط 6.9 میلی ثانیه قوس بدست آوردند ، که با توجه به فاصله 750 میلیون سال نوری این جفت از ما ، فاصله آن دو از هم 24 سال نوری به دست می آید. این عدد 100 بار کمتر از جدایی بین جفت سیاهچاله هایی است که پیش از این کشف شده بود. طیفهایی با تفکیک کم که به کمک تلسکوپ هابی ـ ابرلی در تگزاس گرفته شده است گردش آنها به دور هم را نشان می دهد و جرم مجموعشان را دست کم 150 میلیون برابر جرم خورشید به دست می دهد. احتمالا ً دوره گردش آنها به دورهم 150 هزار سال طول می کشد تا آن دو در هم ادغام شوند. ممکن است جدایی بین دو سیاهچاله بیشتر از این باشد ، اگر یکی از آنها بسیار جلوتر از دیگری ، نسبت به زمین ، باشد و از دید ما کنار هم بنظر برسند ؛ که البته احتمالش بسیار کم است. براساس بررسی های نظری وقتی کهکشانها ادغام می شوند ، اصطکاک دینامیکی به سرعت دو سیاهچاله را به هم نزدیک می کند تا فاصله شان به 30 سال نوری برسد. سپس مهاجرت بسوی هم کند می شود ، پیش از این که بر هم کنش با گاز ، دسته ای ستاره ، یا سیاهچاله سومی سبب ادغام دو ابرسیاهچاله شود. فیزیکدانان همچنین مایل اند ردپای امواج گرانشی را درانحنای فضا ـ زمان شناسایی کنند؛ آثاری که حاصل ادغام سیاهچاله های غولپیکرند. مطابق نسبیت عام انیشتین انحنای فضا در اطراف جرم شکل می گیرد و جرم زیاد و بی اندازه چگال سیاهچاله انحنای فوق العاده ای را در فضا ـ زمان ایجاد می کند و با حرکت دو سیاهچاله به دور هم خمیدگی فضا ـ زمان نیز جابه جا می شود و موجی از انحنای فضا ـ زمان را منتشر می کند که موج گرانشی نام دارد. اخترشناسان مرکز پرواز های فضایی گا درد ناسا در گزارشی اعلام کردند که شبیه سازی های سه بعدی ِ ابررایانه ها نشان می دهد در جریان فرایند ادغام ، امواج به سوی بیرون حرکت می کنند. آنها معادلات اینشتین را به زبان رایانه ترجمه کردند. شبیه سازی مشخص کرد که اگر سیاهچاله های ابرپرجرم در هر کهکشان در فاصله چند میلیارد سال نوری از زمین با هم ادغام شوند آشکارسازهای امواج گرانشی باید به دنبال چه نشانه هایی بگردند. چندین شبیه سازی انجام شده و حالا دانشمندان مطمئن اند که شبیه سازی ها بیشترین شباهت را با واقعیت دارند. آنها دریافتند که 4 درصد جرم سیاهچاله ها به امواج گرانشی تبدیل می شوند. بسامد و شدت امواج با نزدیکتر شدن سیاهچاله ها به هم افزایش می یابد. هر موجود میکروسکوپی در فاصله چند واحد نجومی از این رخداد به سبب امواج گرانشی تکه تکه خواهد شد. اما زمانی که این امواج میلیون ها یا میلیارد ها سال نوری سفر کنند و به زمین برسند ، اثر کشیده شدن یا فشرده شدن حاصل از عبور موج گرانشی بر موجودات زمین بسیار کمتر از اندازه هسته یک اتم است. به سبب بسامد کم و ضعیف بودن این امواج ، دانشمندان برای آشکار ساختن آنها به آرایه ای از فضاپیما ها نیاز دارند. ناسا و ا ِسا در حال تدارک این ماموریت اند ؛ آنتن فضایی تداخل سنجی لیزری (لیزا). البته لیزا هم یکی از ماموریتهای ناسا در فهرست ابهام است زیرا کاهش بودجه ناسا بسیاری از ماموریتهای آینده را لغو کرده است.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/09/16ساعت 15:42 توسط سپهـــر |
|
|
تمام تلاشهایی که برای سازش دادن مبانی فیزیک نظری با این دانش کردم به شکست کامل منتهی شد آنسان که گویی زمین را زیر پای انسان کشیده اند و دیگر جایی برای ایستادن و ساختن نیست. * * * * * * * * * * * * * * * * سخن بالا از آلبرت اینشتین در مورد اصل عدم قطعیت میباشد و جالب آنکه آنرا هنگامی سرداد که از زمان به زیر سئوال رفتن پذیرفته های علمی عصر از بن و ریشه ، به دست خود وی چند سالی نگذشته بود ! از برکت کار او فضای سه بعدی و زمان تک بعدی اینک مختصات نسبی یک گسترده لایتناهی چهار بعدی شده بود. سرعت سیر زمان برای ناظرانی که باسرعت های متفاوت در حرکت بودند متفاوت شده بودند. سیر زمان در نزدیکی یکی از اجرام آسمانی بزرگ کند شده و در شرایط خاصی کار آن به توقف نیز کشیده بود. تا آن زمان هیچ کس بیش از شخص اینشتین پایه های علم را به لرزه در نیاورده بود و حالا او آلمانی جوان تازه به دوران رسیده ای را می دید که مانند خود وی با حمله جدیدی به فیزیک کلاسیک وارد میدان شده است. آن مرد که با کار خود اساس دانش کلاسیک و اعتماد انسان به تلاشهای خود در راه درک جهان طبیعی را سست کرد که بود؟ آن مرد انسانی چند بعدی و از رهروان پیشگام و دلیل راه کشف جهان هراس انگیز کوانتوم بنام ورنر هایزنبرگ بود که به سبب داشتن رفتاری متناقض مورد درخور بررسی نیز بود. هایزنبرگ در پنجم دسامبر سال 1901 در شهر دورزبورگ آلمان از پدری به نام آگوست و مادری به نام آنا زاده شد. پدر او استاد دانشگاه و متخصص تاریخ امپراتوری بیزانس بود و بدین ترتیب ورنر جوان در یک محیط خانوادگی دانشگاهی در طبقه ای بالاتر از طبقه متوسط جامعه بزرگ شد. او در دوره دانش آموزی آموختن پیانو را آغاز کرد و در سن 13 سالگی آثار بزرگان موسیقی را با آن نواخت. و تا پایان عمر پیانو زنی عالی باقی ماند. او در دبیرستان حساب دیفرانسیل و انتگرال را بطور خود آموز و پیش از فرارسیدن امتحانات نهایی یاد گرفت. روی توابع بیضوی کار کرد ودر 18 سالگی در انتشار مقاله ای درباره نظریه اعدادتلاش کرد. هایزنبرگ جوان ، پس از جنگ جهانی اول وارد صحنه سیاسی شد در آن زمان پشتیبان جنبش ملی به پرچمداری ارتش بود. در چند نبرد خیابانی علیه گروه های کمونیست شرکت کرد. در دوران دانش آموزی گروهی بنام هایزنبرگ به رهبری وی تشکیل شد که فعالیتهای سیاسی علیه نظام حکومتی کشور پرداختند. علاوه بر فعالیتهای سیاسی به ورزش از جمله اسکی و کوهنوردی نیز می پرداخت. هایزنبرگ شطرنج باز برجسته ای بود شهرت او به دوران کودکی اش برمی گردد معروف است که در کلاس درس در زیر میز و حین تدریس معلم شطرنج بازی می کرده است ؛ و برای فرصت به حریف معمولا ً بدون وزیر بازی می کرد. هایزنبرگ در سال 1920 وارد دانشگاه مونیخ شد. در آنجا علاوه برتحصیل در رشته فیزیک کتب کلاسیک به خصوص آثار علمی فلاسفه اولیه یونان از افلاطون و ارسطو گرفته تا دیمیقراطیس و تالس را نیز خواند. علاقمندی هایزنبرگ به رابطه بین علوم و فلسفه تا پایان عمر او ادامه داشت. نزدیکترین دوست او در دانشگاه ولفگانگ پاولی بود. هایزنبرگ هنوز دانشجو بود که شواهدی دال بر اعتماد به نفس عظیم از خویش نشان داد. در آن ایام مشکلی به نام پدیده زیمن اسباب زحمت پژوهشگران فیزیک اتمی بود. پدیده مربوط به واکنش توضیح ناپذیر یک اتم واقع در یک میدان مغناطیسی نسبت به میدان بصورت تقسیم شدن خط طیفی آن به بیش از سه خط مورد انتظار بود. وی در مقاله ای که نخستین اثر علمی او بود مدلی ریاضی برای توضیح آن پدیده ابداع و ارائه کرد. در سال 1922 نیاز بوهر در دانشگاه گوتیگن به سخنرانی در باره نظریه کوانتومی و فیزیک اتمی پرداخت هایزنبرگ در نخستین جلسه سخنرانی بوهر از یکی از اظهارات وی انتقاد کرد که پس از بحثی که بین آن دو صورت گرفت در پایان منجر به آشنایی و همکاری دراز مدت آن دو شد. در سال 1925 هایزنبرگ برای حل مسائل ریاضی ساختار اتم ، ریاضیات خاصی را برای حل آن مسائل ابداع و با آن چهار چوب ریاضی لازم را برای تشریح رفتار اتم شناسایی و پی ریزی کرد که این ریاضیات توسط جبر ماتریسی بورن شناسایی شد. هایزنبرگ در سال 1926 به دعوت نیلز بوهر در انیستیتوی فیزیک نظری کپنهاگ در سمت دستیاری بوهر به فعالیت مشغول شد. هدف همکاری های هایزنبرگ و بوهر در زمینه فیزیک ، ارائه تصویر کاملتری از اتم به منظور راه یافتن به یک نظریه جدید بود که درستی اش به روشهای ریاضی قابل اثبات و پاسخگویی کلیه سئوالات مربوط به خواص و کیفیات مربوط به اتم در آزمایشگاه شد. هایزنبرگ در بهار سال 1926 یعنی در زمانی که بیست و پنج سال بیشتر از عمرش نمی گذشت برای نشریه علمی «زایتشریفت فور فیزیک» مقاله ای فرستاد که عنوان آن «گفتار درباره محتوای ادراکی سینماتیک و مکانیک کوانتومی» بود. مقاله بیست و هفت صفحه ای مذکور که از دانمارک برای نشریه فرستاده شده بود حاوی فرمول بندی هایزنبرگ از اصل عدم قطعیت معروف خود بود. اصلی که اثبات آن تضمین کننده مکان او در تاریخ علم شد. اهمیت این اصل از آن روست که مصادیق و پیامدهایی چنان دوررس دارد که نه تنها بر فیزیک ذرات درون اتمی بلکه بر همه دانش بشری اثر می گذلرد. انگیزه اصلی منجر به کشف اصل عدم قطعیت کوششهای نظری بود که برای تعیین دقیق شکل مدارهای الکترون های اتم بعمل می آمد ؛ لازمه نشانه کردن یا تعیین مکان الکترون در حال گردش این بود که ابتدا با وسیله ای مانند یک تابش الکترومغناطیسی کوتاه موج روشن و مرئی شود. روشن شدن الکترون با برخورد فوتون های آن تابش به آن تحقق می یافت که اگر یک فوتون تنها هم به آن برخورد نمی کرد آن برخورد در هر حال مکان واقعی الکترون را تغییر می داد. وضعیت مشابه وضعیت برخورد یک توپ بیلیارد با یک توپ دیگر و از جا کنده شدن توپ هدف بود. دیده میشود که در اینجا خودِ وسیله دیدن یعنی نوری که برای رویت و اندازه گیری موقعیت مکانی الکترون بکار میرود با ایجاد یک خطای سنجش در اندازه گیری آن پارامتر حرکت نتیجه کار را کم دقت میکند. دو کمیت موقعیت مکانی وممنتم یک ذره ی بنیادی را بطور همزمان نمی توان اندازه گرفت زیرا به فرض که بتوان الکترون را برای انجام سنجش قدری معطل کرد نفس آن عمل سبب میشود که دیگر اندازه گیری ممنتم الکترون نباشد. نکته در خور توجه اینکه حاصلضرب خطاهای اندازه گیری هر زوج این متغییرها همواره مینیمم ثابتی دارد. در سال 1927 که هایزنبرگ ، بوهر و دیگران هنوز سرگرم بحث درباره تفسیر کپنهاک از نظریه کوانتومی و ارائه آن بودند ؛ هایزنبرگ سمت استادی فیزیک نظری دانشگاه لایپزیگ آلمان را که به او پیشنهاد شده بود پذیرفت و بدین سان در بیست وشش سالگی جوانترین استادکامل دانشگاه در آلمان شد. هایزنبرگ در لایپزیگ با تبدیل انیستیتوی فیزیک دانشگاه به یک مرکز پژوهشی پیشرو در زمینه های فیزیک اتمی و کوانتومی کمک مهمی به ارتقاء جایگاه علمی آن موسسه کرد. از دانشجویان اولیه او در آنجا میتوان رودلف پیرلز ، ادوارد تلر، کارل فریدریش و فن ویتزساکر را نام برد که همه در سالهای بعد در جهان فیزیک به شهرت رسیدند. در سال 1933 جایزه فیزیک نوبل را بپاس کمک های متعدد هایزنبرگ به پیشرفت مکانیک کوانتومی به وی اعطا کردند. هایزنبرگ در سال 1958 و در سن پنجاه وشش سالگی به مونیخ بازگشت و عهده دار انیستیتوی فیزیک نظری ماکس پلانک شد. او به سخنرانی های خود در مجامع بین المللی نیز ادامه داد اما محتوی سخنان او بیشتر فلسفی بود تا علمی. او در اواسط سال 1973 به سرطان مبتلا و سخت بیمار شد. سرطان وی ابتدا برای مدتی عقب نشینی کرد و حتی بنظر آمد که وی حتی سلامت خود را بازیافته باشد اما دو سال بعد در ژوئیه سال 1975 وضع جسمانی وی به وخامت گرایید و او شش ماه بعد از آن تاریخ در گذشت. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/09/10ساعت 21:48 توسط سپهـــر |
|
|
محققان دانشگاه كاليفرنيا با استفاده از ابر كامپيوتر ناسا و با انجام عمليات شبيه سازي موفق به تعیین طول عمر و شناخت روند تحول ماده سیاهی که همچون هاله ای گرداگرد كهكشان راه شيري را فرا گرفته است, شدند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/09/10ساعت 13:45 توسط سپهـــر |
|
|
آيا تا کنون به تفاوتها و تشابهات صوت و ديگر امواج مکانيکي فکر کرده ايد؟ پژواک: انعکاس امواج صوتي بر روي محيطي که دانسيته آن از هوا زيادتر باشد. قله ها، کمر کوهها، ديوارهاي بلند، کناره جنگلها و ابرها، توليد پژواک مي نمايند. براي اينکه پژواک يا صداي منعکس خوب و قوي و واضح باشد بايد سطح منعکس کننده نسبت به طول موج بزرگترباشد. در غير اينصورت انرژي صوتي در تمام فضا پراکنده شده پژواک را خفيف و غيرواضح مي نمايد. همچنين هر اندازه سطح منعکس کننده نسبت به هوا سخت تر و فرکانس صوت بيشتر و مدت صوت کوتاهتر باشد باز پديده پژواک واضح تر خواهد بود. علت وجود پژواک: وقتي ما صوتي را مي شنويم احساسات شنيدني تا يک دهم ثانيه پس از موقوف شدن صدا در اعصاب گوش ما باقي مي مانند. نتيجه اين خاصيت اين است که هرگاه فاصله زماني صوت اصلي و صوت منعکس يک دهم ثانيه و يا بيشتر باشد، صداي اصلي و صداي منعکس يا پژواک را جداگانه مي شنويم. سايه صوت: مي دانيم که صوت و نور هر دو پديده موجي هستند و آنچه را که در مورد امواج نوري مشاهده مي کنيم در مورد امواج صوتي نيز قابل مشاهده است. از جمله چيزهايي که وجودش در مورد امواج نوري به خوبي قابل رويت و مشاهده است، سايه نور است. در صورتيکه در مورد امواج صوتي معمولا سايه واضح ديده نمي شود. علت حقيقي اين امر اين نيست که امواج صوتي در برخورد به مانع توليد سايه نمي کنند، بلکه در عمل مانعي که نسبت به طول موج صوت بزرگ باشد، در دسترس ما نيست. طول موج نور در حدود اعشار "مو " مي باشد. بنابراين هر گونه مانعي ولو کوچک، ابعادش نسبت به طول موج نور بينهايت بزرگ است. (ابعاد در، ديوار، پرده و ... هر کدام ميليونها برابر بزرگتر از طول موج نور مي باشد.) ولي در مورد طول موج صوت، طول موج صداهاي انساني در حدود متر است. (براي حرف زدن معمولي مردان طول موج از 2.5 تا 3 متر و براي حرف زدن معمولي زنها از 1.2 تا 1.5 متر تغيير مي کند.) بنابراين مثلا ديواري که ارتفاع ده متر داشته باشد نسبت به طول موج چندان بزرگ نيست. تفرق: وقتي امواج صوتي به جدار محکمي که در آن سوراخي تعبيه شده است برخورد کنند قسمتي از امواج که به سطح ديوار برمي خورند منعکس مي گردند و قسمت ديگر که به لبه جدار و به سوراخ برمي خورند ممکن است تفرق پيدا نمايند. دو حالت در نظر مي گيريم: طول موج نسبت به قطر سوراخ بزرگ باشد. طول موج نسبت به قطر سوراخ کوچک باشد. تمام صوتهاي مهم طبيعي را ممکن است به سه دسته گفتار (speech)، موسيقي (hearing) و نوفه (noise) تقسيم کرد. شنوايي روش طبيعي دريافت اين گونه صوتهاست و مخصوصا آخرين مفهوم، بيشتر ادوات آکوستيکي که شامل توليد مصنوعي صوت نيز هست به شنوايي ختم مي گردد. مکانيزم صوت: انرژي آکوستيکي که همراه گفتار است در ماهيچه هاي سينه منشاء مي گيرد. اين ماهيچه ها هنگام انقباض، هوا را از ششها به سوي اجزاي مختلفي که مکانيزم صوتي را تشکيل مي دهند روانه مي سازند. اين جريان دائم هوا را مي توان حامل انرژيي دانست که بايد از حيث سرعت و فشار براي توليد صوت، مدوله (modulate) شود. اين مدولاسيون لازم به يکي از دو طريق اساسي که به توليد صوتهاي با صدا، بي صدا منجر مي شود انجام مي گيرد. صوت با صدا شامل حرکات حروف مصوت گفتار معمولي و همچنين آهنگهاي مخصوص صداهاي آوازه خواني است. عامل اصلي مدولاسيون صوتهاي صدادار ناي است که تارهاي صوتي در عرض آن کشيده شده اند. تارهاي صوتي تشکيل يافته اند از دو نوار پرده مانند که ديافراگمي شکاف دار را درست مي کنند و بواسطه باز و بسته شدن اين شکاف در اثر ارتعاش جريان هوا مدوله مي شود. طول سوراخ وسط ديافراگم که هنگام عمل به شکاف تبديل مي گردد (در مردانcm 2.5 و در زنان1.5cm) و کششي که تارهاي صوتي با آن کشيده مي شوند فرکانس اصلي مدولاسيون را معين مي کند. عمل تارهاي صوتي اين است که تغييرات سرعت و فشار جريان مدولاسيون را به شکل منحني دندانه اره اي در مي آورد. وقتي منحني دندانه اره اي را يه کمک سري فوريه تجزيه کنيم ديده مي شود که عده زيادي هارمونيکهايي که از حيث فرکانس با هم ارتباط دارند در آن منحني قرار گرفته اند. زنش صوت: انسان صداها را مي شنود. چون صداها به گوش او ضربه وارد مي کنند. امواج صوتي مانند امواج اقيانوسها هستند. هر دو فرکانسهاي معيني دارند. امواج صوتي در برخورد با موجهاي ديگر پس زده نمي شوند بلکه با آنها مخلوط ميشوند. اگر دو موج داراي دامنه اي با علامت يکسان (هر دو منفي يا هر دو مثبت) باشند، "تداخل سازنده" را به وجود مي آورند و اگر برخلاف هم باشند، "تداخل ويرانگر" خواهد بود. امواج صوتي اگر داراي دامنه بزرگتري باشند، بلندتر شنيده ميشوند و اگر دامنه آنها کمتر باشد، آرامتر. تداخل سازنده، صداها را بلندتر و تداخل ويرانگر صداها را آرامتر به وجود مي آورند. دو موج که با هم جمع مي شوند ممکن است فرکانسهاي متفاوتي داشته باشند. اين بدان معني است که قله ها و شکمها همديگر را تقويت نمي کنند. زيرا يکي از موجها سريعتر از موج ديگر حرکت مي کند. بنابراين قسمتي از موج به صورت سازنده بر هم نهاده مي شود و قسمت ديگر به صورت ويرانگر. اين امر در فيزيک و موسيقي به پديده زنش معروف است. انسان زنش را وقتي احساس مي کند که دو آلت موسيقي نت يکساني را مي نوازند، اما نه دقيقا در يک زمان. موسيقيدانان از پديده زنش براي کوک کردن آلات موسيقي استفاده مي کنند. تعريف موسيقي: موسيقي هنر بيان احساسات به وسيله صداهاست. مهمترين عوامل تشکيل دهنده موسيقي صدا و وزن هستند. صدا نتيجه حرک ارتعاشي است که به وسيله گوش احساس مي شود. صداهايي که داراي ارتعاشات نامنظم باشند، صداهاي غيرموسيقي و آنهايي که پريوديک هستند و ارتعاشات منظم دارند، صداهاي موسيقي ناميده مي شوند. |